|
چشات آرامشی داره که تو چشمای هیچ کی نیست
میدونم که توی قلبت به جز من جای هیچ کی نیست چشات آرامشی داره که دورم می کنه از غم یه احساسی بهم میگه دارم عاشق می شم کم کم توبا چشمای آرومت بهم خوشبختی بخشیدی خودت خوبی و خوبی رو داری یاد من هم مدی تو با لبخند شیرینت بهم عشق و نشون دادی تو رویای تو بودم که واسه من دست تکون دادی از بس تو خوبی می خوام باشی تو کل رویاهام تا جون بگیرم با تو باشی امید فرداهام چشات آرامشی داره که پابند نگات می شم ببین تو بازی چشمات دوباره کیش و مات می شم بمون و زندگیمو با نگاهت آسمونی کن بمون و عاشق من باش بمون و مهربونی کن تو با چشمای آرومت بهم خوشبختی بخشیدی خودت خوبی و خوبی رو داری یاد من هم میدی تو با لبخند شیرینت بهم عشق و نشون دادی تو رویای تو بودم که واسه من دست تکون دادی از بس تو خوبی می خوام باشی تو کل رویاهام تا جون بگیرم با تو باشی امید فرداهام
همه چی آرومه تو به من دل بستی این چقدر خوبه که تو کنارم هستی
همه چی آرومه غصه ها خوابیدن شک نداری دیگه تو به احساس من همه چی آرومه من چقدر خوشحالم پیشم هستی حالا به خودم می بالم تو به من دل بستی از چشات معلومه من چقدر خوشبختم همه چی آرومه تشنه ی چشماتم منو سیرابم کن منو با لالایی دوباره خوابم کن بگو این آرامش تا ابد پا برجاست حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست
زندگي دو لحظه است ؛ لحظه اي كه مي خندي و ابرها شبيه پيرمردهاي چاق بستني فروش مي شوند و لحظه اي كه مي رقصي و بادها در تمام ني لبك ها و سرناها مي وزند و نخ بادبادك هاي برده را دوباره به انگشت كودكان گره مي زنند ميان اين دو لحظه گاهي دنيا به طرز عجيبي بزرگ مي شود و گاهي آنقدر كوچك كه باور نمي كني وقتي مي دوي و صداي همسايه ها را در مي آوري دنيا را روي سرت گذاشته باشي سپيد برفي سبزة من دنيا جاي خوبي براي روياهاي صورتي تو نيست و حلقة پلاستيكي كوچكت را حتي فنجان هاي اسباب بازي ات به فال نيك نمي گيرند بخند بالا بلند بانوي فرداي ناگزير پيش ازآنكه نسل كوتوله هاي وفادار قصه ها منقرض شود و آنكه عاشقانه تو را مي بوسد تكه هاي لبخندت را ميان دندان هايش له كند برقص پيش از آنكه پروانه ها خاطرة گل هاي پيراهنت را براي شكوفه هاي پلاسيده تعريف كنند و حرير نازك دامنت را دست هاي زبر زندگي نخ كش كند بخواب پيش از آنكه چوپان هاي قصة من راست يا دروغ گرگ هاي گرسنه را به خوابت بياورند و آرامشت را حتي در قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب پيدا نكني بخواب دخترم پيش از آنكه برايت قصه بگويم قصه هاي من تنها به درد نخوابيدن مي خورند٭
تو عزیزم قدر عشقو می دونی *** می دونستم تو همونی که همیشه می مونی
منم دوست دارم محاله تنهات بذارم *** تو وصله ی جون منی منم فقط تو رو دارم غیر دوست داشتن تو دیگه چیزی ندارم *** همه عمر من تویی و من بی تو کم میارم ماه من واسه من از تو بهتر کسی نیست *** بیا تو کتاب عشق فصلی تازه بنویس تک تک ثانیه هام با تو رویایی میشه *** تو سکوت لحظه هام ببین چه غوغایی میشی روی چشمام جا داری اگه منت بذاری *** منو از خودت بدونی و بگی دوستم داری
می ترسم , مضطربم و با آن که می ترسم و مضطربم باز با تو تا آخر دنیا هستم می آیم کنار گفتگویی ساده تمام رویاهایت را بیدار می کنم و آهسته زیر لب می گویم برایت آب آورده ام, تشنه نیستی؟ فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد. تو پیش بینی کرده بودی که باد نمی آید با این همه دیروز پی صدایی ساده که گفته بود بیا , رفتم! تمام راز سفر فقط خواب یک ستاره بود خسته ام ری را. می آیی همسفرم شوی؟ گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است توی راه از پوزش پروانه سخن می گوییم توی راه خواب هامان را برای بابونه های دره ای دور تعریف می کنیم باران هم که بیاید هی خیس از خنده های دور از آدمی, می خندیم, بعد هم به راهی می رویم که سهم ترانه و تبسم است مشکلی پیش نمی آید کاری به کار ما ندارند ری را, نه کرم شب تاب و نه کژدم کور ! وقتی دستمان به آسمان برسد وقتی که برآن بلندی بنفش بنشینیم دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید می نشینیم برای خودمان قصه می گوییم تا کبوتران کوهی از دامنه ی رویاها به لانه برگردند. غروب است با آن که می ترسم و مضطربم, باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد. سید علی صالحی
تصویر زیبای تو رو یک شب کشیدم
یه باغ گل از روز عشق برات خریدم تو اون شب تو جاده ای سوت و کور منم به دنبال تو نازنین دویدم رفتی از یادم دیگه واسه همیشه دل من دیگه برات تنگ نمیشه ولی اینو بدون دیگه واسه همیشه با رفتنت دنیا دیگه تموم نمیشه میدونم می خونم از چشمات از پاهات اما باز می گیری بهونه نداره این دنیا عشق بی بهونه برو دیگه دلم شده یه دیوونه می خوام این دلو از تو بگیرم واسه همیشه اخه این دل واسه تو دیگه دل نمیشه وقتی شنیدم دیگه دوسم نداری به دره عشق و ناباوری پریدم
باران این چنین دل مرا بردی باران دم به دم مرا تو ازردی باران سرنوشتم را به یاد اور باران سرگذشتم را مکن باور باران من غریبی قصه پردازم چون غریقی غرق در رازم گم شدم در غربت دریا بی نشان و بی هم اوازم باز هم امدی تو بر سر راهم آی عشق می کنی دوباره گمراهم دیریست قلب من از عاشقی سیراست خسته از صدای زنجیر است
|
About![]()
Archivesتیر 1390دی 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 Links
ساعت و زمان پخش برنامه های ماهواره |